تبليغاتX
مترجم

زمانی که در شبکه ی چهار، زن روسپی به خرس تبدیل می شود.

 اینجا را ببینید و زیرنویس را با گفتار گویندگان مقابله کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:31 توسط عبدالرضا شهبازی |

میل ترکیبی کلمات ( collocation) و یا هم آیی کلمات، به ضمیمه ی دیگر ویژگی های زبانی خاص، هنجار و نُرم آن زبان خاص را می سازند. برای مثال کلمه ی آسمان هیچ گونه میل ترکیبی با صفت ضخیم ندارد، از این رو نمی توان گفت " آسمان ضخیم ". و باز از این رو نمی توان گفت "خاطره ی عمیق". اگر چنین ترکیباتی بکار رود هنجار فارسی شکسته می شود. و از عواقب این هنجار شکنی عدم فهم متقابل، یعنی زیر سئوال بردن هدف زبان- برقراری ارتباط- است. مجوز این " نمی توان ها " شمّ زبانی کلیت فارسی زبانان است. این هنجار زمانی احساس می شود که شکسته شود. برای مثال اگر کسی بگوید " موهای ضخیمی داشت " بدیده ی تردید به این ترکیب نگاه می کنیم چه تا آنجا که حافظه زبانی ما و شامه ی فارسی ما به یاد می آورد چنین ترکیبی استفاده نمی شود و استفاده از آن به خاطر عدم میل ترکیبی میان مو و ضخیم ، از نظر افاده معنی عقیم می ماند. هرچند ساخته شود و در ترجمه ها استفاده شود. بسیاری از این ترکیبات نامانوس ناشی از فهم نادرست زبان مبدا و تسلط ناکافی بر زبان فارسی از سوی مترجمان است. مانند موردی که گذشت. مترجم ترکیب thick hair  را موی ضخیم ترجمه کرده است حال آن که به معنی موی پر پشت است. و پر واضح است که مترجم در این میان برای هر واژه تنها یک معنی در نظر داشته است و همین یک معنی را در هر بافتی و در ترکیب با هر کلمه ای بکار می برد.

دلیل دیگر صدور مجوز برای ساخت چنین ترکیباتی نه فهم نادرست از زبان مبدا و تسلط ناکافی بر زبان مقصد است بلکه حاصل وسواس بسیار در جهت انتقال طرز فکر کسانی است که به زبان مبداء حرف می زنند و چیز می نویسند. به دیگر سخن، مترجم به عبث می کوشد با زیر پا نهادن هنجار فارسی طرز فکر مثلاً انگلیسی زبانان را به خواننده ی فارسی زبان انتقال داده و به او بفهماند که انگلیسی زبان چگونه می اندیشد و چگونه به جهان پیرامون خود می نگرد. نکته ای که از سوی چنین مترجمی مغفول می ماند این است که فارسی زبان قرار است از طریق همین فارسی هنجار شکسته مراد او را ادراک کند. اما چگونه؟

مرحوم کریم امامی از انگلیسی دانان بسیار قابل و از مترجمان دو زبانه خصوصاً از فارسی به انگلیسی بود. تسلط امامی بر زبان انگلیسی بر هیچ کس پوشیده نبود. با یکبار خواندن کارگاه های ترجمه ی او در مجله مترجم می توان به دقت و وسواس او در انتقال مفاهیم پی برد. اما همین وسواس در ترجمه های فارسی او ترکیباتی پدید آورده است فاقد هر گونه میل ترکیبی.

در حین خواندن رمان گتسبی بزرگ، شاهکار اسکات فیتزجرالد، به ترجمه ی امامی مواردی از این ترکیبات یادداشت کرده ام که در ذیل از نظرتان می گذرد. اعداد داخل پرانتز شماره صفحه ترجمه فارسی است. مشخصات کتابشناختی این ترجمه در انتها ذکر شده است.

1-      جزیره باریک اندام پرغوغا ( 21 )

2-      به نحو عظیمی ثروتمند ( 23 )

3-      موهای کاهی ( 24 )

4-      بدن پر قساوت ( 25 )

5-      میز زیاده از حد شنگول ( 140 )

6-      بگو مگوی فجیع ( 174 )

7-      خواب های وحشی ( 186 )

8-      مقدار غیر قابل توجیهی گرد و خاک ( 187 )

9-      میز نامانوس ( 187 )

10-   واقعیت شدید ( 187 )

11-   کارهای شادمان تابناک ( 188 )

12-   تصادف غول آسا ( 188 )

13-   خانه گران سنگ ( 189 )

14-   خاطره ی عمیق ( 190)

15-   تنومندی گوارا ( 192 )

16-   تبسم تابناک درک کننده ( 195 )

17-   شلوار پرشکوه ( 195 )

18-   رویاهای فساد ناپذیر ( 195 )

19-    اشکهای منفرد ( 210 )

20-   همه تا روی پوست تر ( 218 )

21-   صدای قل قل نفس های یخ زده ( 220 )

22-   آینده لذتناک ( 220 )

23-   شادی های کم نَفَس ( 19 )

24-   توهم غول آسا ( 127 )

 

گتسبی بزرگ / اسکات فیتز جرالد / کریم امامی / انتشارات نیلوفر / 1379

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:4 توسط عبدالرضا شهبازی |

چند وقت قبل داشتم متنی تاریخی مربوط به یکی از سلسله های پادشاهی یهود قبل از میلاد را ترجمه می کردم.در چندین جنگی که میان یهودیان و دشمنانشان روی می داد، با توافق طرفین، آتش بس پیشنهاد می شد. تا این جای کار ظاهراً اشکالی نیست جز این که بدانیم در آن روزگار دور سلاح آتشینی در کار نبوده است که متوقف شود. و استفاده از معادل فارسی آتش بس در آن بافت غریب و نامانوس می آید.

انگلیسی ها برای چنین مواقعی از واژه truce  استفاده می کنند. و برای جنگهای آتشین امروزی از واژه ceasefire . من هر چه فرهنگهای جوارواجور را زیر و رو کردم، به معادل غیر آتشینی برای truce دست نیافتم. ولی احساس می کنم نظر به دیرینه بودن جنگ در تاریخ بشر حتماً باید واژه ای ، ترکیبی چیزی دست کم در متون تاریخی ما پیدا شود. شما چیزی سراغ دارید؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:23 توسط عبدالرضا شهبازی |

 

اولین باری که از خشایار دیهیمی ترجمه ای خواندم، کتاب "گفتگو با مرگ" بود. گذشت تا رسیدم به " یادداشت های یک دیوانه" و بعد کتابهای نسل قلم که من فقط ترجمه های دیهیمی اشان را می خواندم. ترجمه های دیهیمی جذابیت خاصی برای من دارد. هم ترکیبات درست در کنار هم جوش خورده اند و هم سیر منطقی فکر در جملات و پاراگرافها رعایت می شوند. بی آن که ( به جز چند مورد معدود ) ترجمه های او را با اصل مقابله کرده باشم به ترجمه هایش اعتماد تمام دارم. بهترین کارش ( هر چند این گزینش برایم بسیار دشوار است) را " تبعیدیان سودایی " می دانم. جذابیت بسیار داستان در الفت تام با ترجمه ی سحر انگیز دیهیمی اثری پدید آورده است که خواننده ی مشتاق در یک روز این کتاب 400 صفحه ای را خواهد خواند.

دیهیمی آنگونه که خود می گوید در دانشگاه شیمی خوانده ولی بدلیل علاقه وافرش به علوم انسانی و ادبیات به ترجمه این متون روی آورده است. یکی از ویراستاران " تاریخ تمدن " ویل دورانت بوده و در حال حاضر بصورت حرفه ای ترجمه می کند. چند سالی است ( حدوداً یک دهه ) بصورت تخصصی متون علوم سیاسی و اجتماعی ترجمه می کند. ترجمه های علوم سیاسی او از نظر من اصلاً به پای ترجمه های ادبی و مرتبط با ادبیاتش نمی رسد. گاه از خود می پرسم اگر دیهیمی صرفاً به ترجمه ادبیات می پرداخت ، چه آثار ارزنده ای تولید می کرد.

در زیر بخشی از ترجمه ی سلیس و دقیق او از کتاب " داستایوفسکی، جدال شک و ایمان " رابا هم می خوانیم:

" وقتی در خود حمام را باز کردیم، گمان کردم که قدم به جهنم می گذاریم. اتاقی را در نظر آورید که دوازده قدم طول و دوازده قدم عرض داشته باشد، و در آن شاید صد نفر و یا دست کم هشتاد نفر به ناگهان چپانده شده باشند، چون گروه ما فقط به دو نوبت تقسیم می شد و ما تقریباً 200 نفر بودیم; از زور بخار چشم چشم را نمی دید، همه جا پر از کثافت بود، جمعیت چنان انبوه بود که جای پایی هم نمی شد یافت. ترسیدم و سعی کردم پس بروم، اما پتروف در جا آرامم کرد. با زحمت زیاد هر جور بود راهمان را به زور به طرف نیمکتهای دیواری باز کردیم، و در هر قدم مجبور بودیم از روی سر کسانی که بر زمین نشسته بودند بگذریم، و خواهش کنیم تا خم شوند تا بتوانیم رد بشویم. اما همه ی جاهای روی نیمکت اشغال بود. پتروف به من گفت که جای روی نیمکتها خریدنی است و بلافاصله با محکومی که کنار پنجره نشسته بود وارد معامله شد. در ازای یک کوپک طرف حاضر شد جایش را واگذار کند و در جا سکه ای را که پتروف از سر احتیاط با خود آورده بود و آماده در مشت داشت گرفت. محکومی که جایش را خریده بودیم ناگهان خم شد و درست زیر جای من به زیر نیمکت که تاریک و کثیف بود و قطر کثافت آن به دو بند انگشت می رسید، خزید. اما حتی فضای زیر نیمکتها هم اشغال بود، آنجا هم آدمها توی هم وول می خوردند. حتی به اندازه ی کف دست هم جای خالی پیدا نمی کردی که محکومی چمباتمه نزده باشد و مشغول شلپ شلپ آب ریختن از سطلش نباشد. بقیه میان آنها سرپا ایستاده بودند و سطلشان را در دست داشتند و ایستاده خود را می شستند. آب کثیف از سر و روی آنه بر کله های از ته تراشیده ی محکومین که پایین پای آنها نشسته بودند، می ریخت. روی رف بالا و پله هایی که به این رف منتهی می شد، آدمهای قوز کرده نشسته بودند، به هم زور می آوردند و شستشو می کردند، اما درست و حسابی هم خودشان را نمی شستند. دهاتیها زیاد خودشان را با آب و صابون نمی شویند، فقط خودشان را به بخار گرم و وحشتناک می سپارند و بعد دوش آب سرد می گیرند. حمام گرفتن در نظر آنها یعنی همین. پنجاه ترکه ی چوب در روی رف ها با نظم و آهنگ بالا می رفت و پایین می آمد. اینان همگی خود را تا سر حد بیهوشی شلاق می زدند. هر لحظه بخار بیشتری بلند می شد، گرما نبود، جهنم بود. همه هماهنگ با درنگ درینگ زنجیرها بر کف حمام فریاد می کشیدند و نعره می زدند. "

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:23 توسط عبدالرضا شهبازی |

در سال 1885 میلادی یعنی حدوداً 121 سال قبل، دو دانشمند و جهانگرد فرانسوی به نامهای " سی بابن و فردریک هوسه " در عهد زمامداری ناصرالدین شاه قاجار به ایران سفر کردند. این دو دانشمند فرانسوی که در رشته های علمی متخصص بودند و برای تحقیقات مردم شناسی، نژاد شناسی و باستانشناسی به ایران آمده بودند ضمن مسافرت علمی خود در خطه ی جنوبی ایران منجمله بندردیلم، سفرنامه ای عامه پسند که باب چاپ در روزنامه ای عمومی باشد به رشته ی تحریر درآوردند که هفت سال پس از آن مسافرت، در روزنامه ی مشهور و پرخواننده ی فرانسوی  " گردش به دور دنیا " با عنوان زیر به چاپ رسید:

A Travers la Perse Meridionale, 1885. Le Tour du Monde. 1892. Tome 2, pp. 66-128

 ترجمه ی این سفرنامه به دستور ناصرالدین شاه قاجار و توسط محمد حسن خان اعتماد السلطنه انجام شد. اعتماد السلطنه بواسطه ی علاقه به مباحث جغرافیایی و آشنایی با علوم مرتبط با آن، به تناسب بحث، توضیحات و تعلیقاتی بر نوشته های آن دو فرانسوی افزوده که به دلیل قدمت آنها، مبین علم و اطلاع افراد تحصیلکرده ی درباری در آن روزگار از مناطق جنوبی کشور است.

دو سیاح و محقق فرانسوی پس از عبور از بهبهان به بندردیلم می رسند و از آنجا به گناوه و دیگر نقاط جنوبی کشور رهسپار می شوند.

ترجمه ای که اعتماد السلطنه از این سفرنامه بعمل آورده است ترجمه ای است که به ترجمه آزاد شناخته می شود. در ترجمه ی آزاد مترجم چندان خود را موظف به حرکت بر رد پای نویسنده نمی داند. بلکه محوریت کار را بر مضمون نوشته قرار داده به تناسب هم به اصل مطلب اضافه می کند و هم به دلخواه از آن کم می کند. این نوع ترجمه برای هر متنی بدون اشکال باشد  برای ترجمه متون تاریخی که قرار است مورد استناد قرار گیرند مسلماً پذیرفته نیست. ولی پیش فرض ناصرالدین شاه در دستور به ترجمه ی آن و ذهنیت خود اعتماد السلطنه در ترجمه ی این سفرنامه علی الظاهر این بوده است که مطلبی جالب و خواندنی تهیه شود که هم اوقات خوشی صرف خواندن آن گردد هم پا به پای نویسنده از مناطق گوناگون دیدن شود. استناد تاریخی آنگونه که ما اکنون از آن سخن می گوییم مورد نظر آنان نبوده است و اصلاً در آن زمان این سفرنامه متنی تاریخی محسوب نمی شده است. از این رو مترجم چندان در بند جزییات نمانده و هر چه را از متن فهمیده در قرع و انبیق ذهنش پرو بال داده و حاصل دست کم در مورد این بخش از ترجمه این بوده است که تنها حدود 40 درصد به متن اصلی وفادار بماند. ولی نکته ای که جالب است به آن اشاره شود چند سطری است که اعتماد السلطنه در مورد خرابی مناطق دور از دارالخلافه طهران ،از خود و البته از زبان نویسندگان به متن اضافه می کند. شاید بدینوسیله می خواسته است شاه را از وضعیت اسف بار شهرها و مناطق دور از تهران باخبر کند که چون خود مستقیماً جرات ابراز آن را نداشته از زبان این دو فرانسوی آن را نوشته است.

 در ادامه، نخست ترجمه ی اعتماد السلطنه آورده می شود با این توضیح که بخشهای قرمز رنگ در ترجمه ی او، قسمتهایی است که مطلقاً در متن اصلی نبوده است و مترجم از خود به متن افزوده است. سپس ترجمه ای که از متن فرانسوی  این بخش از سفرنامه انجام داده ام، تقدیم می گردد. در ترجمه کوشیده ام وفاداری به متن اصلی و روانی ترجمه همراه با هم رعایت شوند.

 

 

ترجمه اعتماد السلطنه:

 

" بندردیلم شهر کوچکی است و در آن جا ایرانیان یک قلعه دارند و اطراف آن مختصر نخلستانی است. منزل ما در خانه ی حاکم است. به واسطه ی پنجره هایی که در اطاقها تعبیه کرده اند جریان هوا زیاد است و شخص به راحتی زندگی می کند. بندردیلم از بنادر بسیار خوب خلیج فارس است و در معنی تجارتگاه هند و ایران و عثمانی است. در این بندر کشتی زیادی از هر ملت دیده می شود ، [اما ایرانیان اهتمامی در آبادانی این بندر نمی کنند. هر نقطه ای که از طهران- مرکز دولتی – دورتر است به تناسب دوری، خرابتر است. بندردیلم که در منتهای جنوب ایران و سرحد است قهراً باید خرابتر از سایر جاهای دیگر باشد.] میرزا عبدالله خان حاکم بندردیلم شخص تاجری است و در این دو سه شبی که ما در آنجا بودیم هر شب با خان حاکم بالای بام مشرف به دریا می نشستیم. از اول شب تا وقت خوابیدن، متصل عاملهای خان می آمدند و خروج و ورود بارهای مال التجاره را به ارباب خود می گفتند و او ثبت بر می داشت.[ از وجنات خان پیدا بود که از تجارت فایده ی کلی می برد. ورود ما به بندردیلم یک نوع سعادتی بود. ما از این راههای بد و هوای گرم و هر نوع حوادث خلاص شدیم و به کنار دریا رسیدیم. از این به بعد آسوده خواهیم بود.] "

 

ترجمه پیشنهادی :

 

" بندردیلم شهر کوچکی است که خانه هایش همگی به گرد خانه ی خان ساخته شده اند. خانه خان عمارت بزرگی است با برج و باروهای بلند که از دور به شکل قلعه ای نمایان می شود. چند درخت نخل به این مجموعه زیبایی خاصی بخشیده اند. ما در سالنی بزرگ در عمارت خان منزل می کنیم. در این سالن، دیوار در نزدیکی کف اتاق دریچه های کوچک و متعددی دارد که از طریق آنها جریانی دائمی از هوای خنک و تازه آدمی را در بر می گیرد.

گرمای سوزان و طاقت فرسای عربستان در اینجا با نسیمی که از روی دریا می وزد ملایم می شود. اهمیت نسبتاً زیاد این بندر کوچک از این نظر است که استراحتگاهی است برای کشتی هایی که میان هند، ایران و عثمانی در رفت و آمدند. این بندر مملو از کشتی های خارق العاده ای است که قسمت عقب و بسیار بلندشان، آکنده از تزئینات چوبی است

میرزا عبدالله خان حاکم شهر، تاجر بزرگی است. هر شب روی مهتابی خانه که مشرف به دریاست، مباشران متعدد وی، یکی یکی برای ارائه گزارش به حضور می رسند و منشی ها گزارش های آنها را ثبت می کنند.  تو گویی تجارتخانه ای اروپایی است.هر نفر پس از ورود دلیل آمدنش را می گوید و آنگاه بر می گردد. البته به علاوه ی آن تعارفات و آداب طولانی و پیچیده که به جز اتلاف وقت چیزی در پی ندارند. دفاتر ثبت که بسته می شوند، قلیانها روشن می شوند و همه ی این مردان ساعتها بی هیچ اندوه و غصه ای که به نظر بیاید در این شبهای مهتابی و دلپذیر مشغول کشیدن قلیان شده از هر دری سخن می رانند و در آن پایین امواج دریاست که آرام در حرکتند. و این جاست که آن سیمای آرام و با وقار مشرق زمین آنگونه که اکنون دوستش داریم باز جان می گیرد. "

در ذیل متن فرانسوی این بخش از سفرنامه را می توانید ملاحظه کنید.

ضمناْ این مقاله را می توانید با برخی تغییرات و اضافات در اینجا ببینید.

 

La petite ville de Bender–Dilem avec ses maisons groupées autour de celle du Khan, grosse construction flanquée de tours et ressemblant à un fort, se profile au loin. Quelques palmiers se détachment gracieusement sur le tout.

Nous trouvons asile dans une vaste pièce de la demeure du Khan. Le mur est percé de trous nombreux au niveau du plancher, et un courant d'air permanent et frais nous environne. La lourde chaleur de l'Arabistan est ici tempérée par la brise marine. Le petit port, assez important comme relâche du cabotage entre l'Inde, la Perse et la Turquie d'Asie, est tout rempli d'extraordinaires bateaux, don’t l'arrière très élevé est surchargé d'ornements en bois découpé.

Mirza Abdoullah Khan, le gouverneur de la ville, est un grand commercant. Le soir, sur sa terrasse qui domine la mer, ses nombreux intendants viennent un à un render leure comptes que des secrétaries inscrivent. On dirait une maison de commerce européenne; chacun arrive, expose de suite ce qui l'amène et se retire – plus de ces longues et compliquées politesses qui sont des pertes de temps. – Mais les lives sont fermés, les ghalians s'allument, et très longtemps, sans soucis visibles, tous ces homes fument et devisent dans la nuit tiède et claire, immobiles au bord des vagues qui clapotent à leure pieds; et voici revenue la sereine vision de l'Orient, tel que nous l'aimons maintenant.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:3 توسط عبدالرضا شهبازی |

چهره ی مترجم انسان را به یاد اسطوره ی سیزیف می اندازد. اما اگر مفاهیم عبث بودن کار سیزیف و قلندر بودنش را به کناری بگذاریم، " این مشغله " بودنش و چوب لای چرخ " تاناتوس " یا " مرگ " گذاشتنش می ماند که به انگیزه " نامیرا " شدن انسان صورت گرفت و همین کارش بود که بر زئوس گران آمد و لاجرم محکومش کردند که هر روز تخته سنگی را به بالای تپه ای بکشد _ بدان امید که بر غیر ممکن فائق آید _ آنهم با علم به این که به حکم خدایان روز بعد سنگ را باز پای تپه خواهد یافت!

مترجم چون رابط میان دو فرهنگ است با مرگ و جهل دشمنی می کند و محکومیتش را هم خودش رقم می زند: با مرور دائم ترجمه اش. ترجمه فی النفسه کاری " محال " است. این سخن را شمار نه چندان معدودی از صاحبنظران ترجمه عنوان کرده اند.

اندیشه آدمی اگر نه جملگی، تا حد بسیار مرهون زبانی است که فرد بدان سخن می گوید. زبان جزیی جدایی ناپذیر از تفکر آدمی است و به باور شماری از فلاسفه، بدون زبان تفکر چندان رشد نمی کند.زبان بسان پیکری است که اندیشه آدمی پرهیب وار در آن تجسم می یابد. هر زبان آفریننده دنیایی است گاه بسیار متفاوت از دنیایی که زبانی دیگر خلق می کند. دنیایی که فردی فارسی زبان به یمن زبان خود پیرامون خویش نظاره می کند با دنیایی که زاییده زبان انگلیسی است تفاوتی گاه ماهوی دارد. برای این که این سخن تا حدی ملموس تر شود مثالی می زنم. در زبان فارسی " رنگین کمان " پدیده ای است که ترکیب بندی مفهومی در زبان فارسی آن را چونان کمانی چند رنگ بر ذهن ما عرضه می دارد. از سوی مقابل، همین پدیده ی طبیعی برای فردی انگلیسی زبان و به یمن دنیایی که برساخته زبان انگلیسی است بصورت ( Rainbow ) یعنی کمانی بارانی ادراک می شود. فارسی زبان خود را تشنه آزادی می داند حال آنکه انگلیسی زبان خود را ( Hungry for freedom ) گرسنه آزادی می داند. فارسی زبان می گوید پایم شکست و با این کار دامان تقصیر را از گرد خود برمی چیند اما انگلیسی زبان می گوید ( I broke my leg  ) من پایم را شکستم. مثالهایی از این دست تقریباً به گستردگی هر دو زبان است و تنوع چنین اختلاف منظرهایی به تنوع زبانهای دنیا.

 

مترجم خوب کسی است که برای ( Rainbow…Hungry for freedom…I broke my leg ) به ترتیب معادلهای : رنگین کمان/ تشنه آزادی / پایم شکست بگذارد. و بر این کار او علی الظاهر خرده ای نمی توان گرفت چه به زبان و هنجار فارسی سخن گفته است. ولی چیزی که در این جا از دست می رود منظری است که انگلیسی زبان بدان می نگریسته و ویران کردن دنیایی است در مقابل ساختن دنیایی بدیل. بر داشتن عینکی و گذاردن عینکی دیگر و البته از رنگی دیگر. مترجم فارسی زبان دنیای انگلیسی را به گونه ای می آفریند بسیار شبیه به دنیایی که خود در آن اندیشه می کند. در این رهگذر مفهوم انگلیسی در صافی ذهن فارسی زبان پوست می اندازد و شکلی فارسی به خود می گیرد و البته در این دگردیسی اصل با بدل تفاوت بسیار  می یابد. از همین روی شماری از فلاسفه زبان، ترجمه را امری بسیار دشوار و تقریباً ناممکن می دانند. چه آن چیزی که ما به عنوان ترجمه شاهکاری ادبی می خوانیم چیزی است مسخ شده ، دیگرگون شده و برکنده ی از دنیایی که در آن آفریده شده است و در خوش بینانه ترین صورت ممکن نقشی است از پشت قالی. و بر این اساس ما هیچ گاه حتی با صرف دانستن نسبی زبان آلمانی، " کانت " را نخواهیم فهمید زیرا باید آلمانی زبان بود و به آلمانی فکر کنیم تا " سنجش خرد ناب " را ادراک کنیم. " آنا کارنینا " ی تولستوی را نمی توان فهمید جز آن که اندیشه ما اندیشه ای روسی شود. فضایی که" آگوست کنت " می آفریند فضایی است که صرفاً فردی فرانسوی زبان قادر به فهمش خواهد بود. کنت به هر زبانی که ترجمه شود کنتی تازه خواهد بود نه کنت فرانسوی. به بیان دیگر به عدد زبانهایی که کنت بدانها ترجمه شده است، کنت هایی جدید خواهیم داشت. و سر آخر اینکه به زبان فارسی هیچگاه نمی توان مدعی بود " جنایت و مکافات " ، " آرزوهای بزرگ "، " کمدی انسانی " و غیره، خوانده و فهمیده شده است. هر چه بوده است چیزی دیگر از جنسی دیگر بوده است.

این تقریری بسیار مختصر از نظریه ای است که به نظریه ترجمه ناپذیری زبانها مشهور است و طرفدارانی از میان فلاسفه و صاحبنظران ترجمه دارد. بررسی نقاط قوت و ضعف این نظریه به مجالی دیگر محتاج است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 5:45 توسط عبدالرضا شهبازی |